آخرین ارسال های انجمن

عنوان پاسخ بازدید توسط
0 290 parnia
0 214 parnia
0 234 parnia
0 280 parnia
0 208 parnia
0 211 behnaz
0 216 behnaz
0 198 behnaz
0 211 behnaz
0 209 behnaz

اگه دنبال شعرهای ناب و عاشقانه می گردی!!

دسته بندی: داستان,
191 بازدید

شعرهای عاشقانه(http://www.oojal.rzb.ir/post/1141)

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفترترانه هایم خشک شد!

به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! ب

ه حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماسهایم هم اعتنا نکردی !

ادامه مطلب

داستان عشق و ديوانگي

دسته بندی: داستان,
193 بازدید

داستان جالب(http://www.oojal.rzb.ir/post/1140)

در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود، فضيلت ها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بي كاري خسته و كسل شده بودند.

ادامه مطلب

داستان آموزنده و جالب ( پیرمرد و الاغ )

دسته بندی: داستان,
210 بازدید

الاغ و مرد(http://www.oojal.rzb.ir/post/1139)

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.

ادامه مطلب

داستان مرد خوشبخت

دسته بندی: داستان,
154 بازدید

داستان مرد خوشبخت(http://www.oojal.rzb.ir/post/1138)

پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:

«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند

تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،

اما هیچ یک دانست.

ادامه مطلب

فوتبال در بهشت

دسته بندی: داستان,
161 بازدید

فوتبال در بهشت

دو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو، دوستان بسیار قدیمى بودند.

هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به دیدار او می رفت.

یک روز خسرو گفت: «بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بودیم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى می کردیم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، یک جورى به من خبر بوده که در آن جا هم می شود فوتبال بازى کرد یا نه؟»

ادامه مطلب

داستان زیبای نمره نقاشی

دسته بندی: داستان,
169 بازدید

داستان,داستانهای خواندنی,داستان نمره ده نقاشی(http://www.oojal.rzb.ir/post/1095)

پسر کوچولو از مدرسه اومد و دفتر نقاشیش رو پرت کرد روی زمین! بعد هم پرید بغل مامانش و زد زیر گریه! مادر نوازش و آرومش کرد و خواست که بره و لباسش رو عوض کنه. دفتر رو برداشت و ورق زد. نمره نقاشیش ده شده بود! پسرک، مادرش رو کشیده بود، ولی با یک چشم! و بجای چشم دوم، دایره‌ای توپر و سیاه گذاشته بود! معلم هم دور اون، دایره‌ای قرمز کشیده بود و نوشته بود: «پسرم دقت کن!»

ادامه مطلب